دولت دلقک مابان
ن.بابایی (کارشناس و عضو کانون تحلیل سیاسی)
ن.بابایی (کارشناس و عضو کانون تحلیل سیاسی)
کاش ایران این روزها همچون اروپا نظریه پردازی در تراز مارکس داشت تا نشان دهد «چگونه اوضاع و احوال و وضعیتی به وجود میآید که در نتیجه آن آدم های کم مایه دلقک ماب می توانند قیافه قهرمان را به خود گیرند »[1]
این جمله البته در تاریخ ایران بیش از همه درباره دولت محمود احمدی نژاد صادق است .
پیدایش دولت احمدی نژاد محصول بحرانی بود که در « زمان گرگ و میش» رخ داد. در زمانی از روز ِ ایران که به یمن سیاهی عبا پوشان در سایه نشسته به سیاهی شب گره خورد و چنان شب طولانی و تاریکی را در تاریخ ایران رقم زد که چهارساله ریاست جمهوری رئیس جمهور وقت، محمود احمدی نژاد را شاید بتوان در زمره تاریک ترین دوره های ریاست جمهوری گذارد.
تاریخ سیاسی ایران میگوید:
ایرانیان دین را جدای از دولت نمی شمردند حتی در زمان سلطنت پادشاهان بر این سرزمین. و حتی دین را قانون اداره دولت می دانستند. اما با روی کار آمدن دولت احمدی نژاد چنان این پایه های اعتقادی لرزید و درهم فروریخت که ایرانیان دین را بازیچه ای جز در دستان حکومت دینی ندیدند و نیافتند .
تاریخ سیاسی ایران می گوید :
ایرانیان همیشه قصد اصلاح داشتند و صلح پروری اما با روی کار آمدن دولت محمود احمدی نژاد آمارهای نقض حقوق بشر چنان انعکاس روشنی از توحش و بربریت ماموران دولتی ، قضایی و امنیتی ایران را در برابر دیدگان جهانیان به نمایش گذاشت که نام ایران و طالبان و ترور و القاعده به هم گره خورد. و ایرانیان که داعیه دار اولین منشور حقوق بشر در جهان بودند برای حفظ آبروی از دست رفته شان مجبور به اعلام مواضع مستقل خود از دولت و دولت مردان ایرانی شدند و بسیاری از احزاب حکومتی را طالبانیزم مذهبی خواندند و قلم به دستان بازوهای دولتی فرهنگ را القاعده فرهنگی شناختند.
تاریخ سیاسی ایران می گوید :
ایرانیان همیشه احترام خاصی برای ردا و عبای روحانیت قائل بودند و مقام روحانی همواره برایشان مقدس و دلنشین بود اما به یمن دستاوردهای دولت نهم که علت هر چیز را به گردن روحانی و روحانیون و علمای دین و ائمه معصومین می انداخت و دست مدیریت امام زمان را در هر فاجعه مدیریتی می دید، چنان این احترام به تمسخر و تسخر بدل شد که حتی روحانیان نیز از برتن کردن عبای روحانیت شرم کردند.
تاریخ سیاسی ایران می گوید:
احمدی نژاد به عنوان یک تئوریسین «دلقک ماب» نه با فنون تفکر و تعمق که با استفاده از ابزار عوام فریبی و با استفاده از استراتژی پوپولیسم محوری توانست چنان تغییر عمیقی در نحوه نگاه مردم به حکومت دینی و دست آور دهای دین سیاسی ایجاد کند که هیچ دولت و دولت مرد کارآزموده ای که هیچ دشمن خارجی و هیچ ابرقدرت بیرونی نمی توانست چنین کند ...
تحلیلگران تاریخ سیاسی « محمودیسم» را نظریه ای می دانند که در پشت درهای بسته و پرده های کشیده و در سایه حکومت سایه ها متولد شد . فرزند قرابتی شوم از تحجر و توطئه.
و این ها همه یعنی رئیس جمهور ایران در انتخابات دوره نهم ایران مشروعیت خود را نه از آرا مردم که از پشت پرده ها گرفت. تحلیلگران سیاسی می گویند که ریاست دولت به احمدی نژاد رسید بی آنکه کسی در اتاق های فکر به این نتیجه ر سیده باشد که محمود گزینه مناسبی برای اداره چهارساله ایران است و چه بسا که حتی اسم محمود به گوش اعضای اتاق های فکر جناحی و سیاسی و سپاهی نخورده بود. اما سر انجام در ناباوری نخبگان سیاسی ایران، قوه اجرایی محمود بی هیچ تلاش و دغدغه ای ، با سازمان وسیع دیوانی و نظامی اش، با دستگاه دولتی پیچیده و مصنوعی اش ، با سپاه کارمندان و سربازان گمنامش در عهد گرگ و میش قدرت، به سلطنت مطلق رسید.
با روی کار آمدن دولت محمود، هر نفع مشترکی بی درنگ از جامعه تفکیک شد و به عنوان یک نفع برتر، یک نفع عمومی از حیطه عمل اعضای جامعه خارج شد. از پل و مدرسه و حریم خصوصی ملت ایران گرفته تا راه آهن، اموال ملی، دانشگاهها و پول نفتی که قرار بود سر سفره های مردم برود همه و همه به صورت موضوع فعالیت حکومتی درآمدند ... و دولت حق دخل و تصرف و حتی غصب آنها را یافت البته به نرمی و با تبلیغات عوام فریبانه بسیار . همه مخالفان و منتقدان این جابه جایی شوم قدرت دشمنان امنیت ملی و براندازان نظام تلقی شدند و هر روز به بهانه ای فرمان سربه نیست شدن آنها به گوش مردم رسید. دانشجویان شورشگر خطاب شدند ، کارگران و معلمانی که در پی دریافت حقوق اولیه خود فریاد می زدند مخالفان نظام خوانده شدند ، متفکران و اندیشمندان منتقد و مصلحان اجتماعی بزرگ ایران براندازان نظام قلمداد شدند. فقر و فحشا در ایران ناگهان به مرزی باور نکردنی رسید تا جایی که گریبان دولت مردان را نیز گرفت و آنان را به خانه های عفاف کشاند ! بی اعتمادی مردم با بازخوانی پرونده های سران مملکتی هر روز و بیشتر شد و شکاف میان ملت و حکومت به آنجا رسید که دیگر مردم برای نجات خود دست به دامان بیگانگان شدند.
از تاریخ جنایات حوزه اگر بگذریم در زمان انتخابات دولت نهم در پرده نشستگان ایران می دانستند که دیگر پروژه قتل های زنجیره ای ، بحران سازی های مافیای رسانه ای ، اختلافات قومی و تفرقه افکنی های حزبی و سیاسی پاسخ گوی قدرت اعتقاد و اعتمادی که مردم به نظام و رهبر و اعتقادات دینی شان دارند ، نیست ...
آنها می دانستند که مردم ایران از جنگ و ستیز خسته اند و از زورگویی و استبداد به تنگ آمده اند ...آنها می دانستند که مردم ایران داروی تلخ شفا بخش نمی خواهند اما حلاهل شیرین را می توان در کام شان ریخت . عالیجنابان ایران این بار به این نتیجه رسیدند که ایران نیازمند یک خیمه شب بازی طولانی است. پس روز ایران را به شب بدل کردند و دلقکی به نا م محمود ساختند. . و همین شد که در سایه نشستگان آفریننده دولتی همچون احمدی نژاد شدند...
این پدیده جدید { ریاست جمهوری یک دلقک ماب با مختصات محمود } در علم سیاست سبب شد نظریه محودیسم متولد شود. نظریه ای که پوپولیسم آغشته به تحجر و دیکتاتوری آن، درباره بسیاری از دولت های مدرن نیز قابل تعمیم است.
نظریه ای که می گوید برای از بین بردن دستاورد بیست و اندی ساله با پشتوانه حمایت های مردمی و ارزش های اعتقادی ، کافی است که افراد عوام فریب و توده گر ا ( دماگوژ و پوپولیست ) به قدرت برسند. دلقک مابان، قیافه قهرمان ها را به خود بگیرند و شعار منجی گری سر بدهند ! و محمود احمدی نژاد تجسم موفق همین نظریه در عهد ماست .
تحلیلگران علوم سیاسی می گویند بر خلاف آنچه در ظاهر به نظر میآید احمدی نژاد نارنجکی تصادفی نبود که به قلب نظام جمهوری اسلامی برخورد کرد. بلکه سلاحی طراحی شده و تربیت یافته نظامی ایدئولوژیک و فرقه ای در داخل حکومت بود که از سالها قبل برای ترور موفق نظام جمهوری اسلامی ایران طراحی شده بود. شاید خود احمدی نژاد نمی دانست که محصول مثلثی است که مهدوی کنی و مصباح یزدی رئوس اصلی آن را تشکیل می دهند .اما امروز دیگر مردم ایران و بسیاری از سیاسیون ایران می دانند که احمدی نژاد به یمن تصادف به جهان سیاست نیامده است بلکه دست نشانده بخش تندروی جامعه روحانیت مبارز و فرقه مصباحیه است .
بازخوانی پرونده این دو روحانی خاموش ایران ( مهدوی کنی و مصباح یزدی ) که در ظاهر نیز دیدگاههای همسویی را دنبال نمی کنند و بازیابی خطوط همراهی و پشتیبانی این دو در تاریخ ایران نشان می دهد که داستان این همراهی آنچنان کهنه و قدیمی است که رد پای آن را نه تنها در بحرانهای امنیتی پس از انقلاب که حتی پیش از انقلاب و در بین فتاوای قتل های صادر شده قابل ردیابی است.
هر چند که با توجه به اجرایی شدن برخی از منویات آیت الله ها در دولت همچون کاهش سود بانکی ، بر پایی دولت اسلامی ، محدودیت های سیاسی – اجتماعی و حضور برخی همفکران آنها در دولت و نقش آرام و کم حرفی آنها در این دوره و دوره های قبل دست داشتن آنها در طراحی «محمودیسم ایرانی» دور از ذهن میرسد اما چه می توان گفت که این خاصیت سیاست و سیاسی گری است که همواره از جایی ضربه ها وارد می شوند که بر حسب اتفاق کسی گمان آن را ندارد و خنجر ها عموما در پشت به ظاهر دوستان و خودی ها و رفقای گرمابه و گلستان است که پنهان می شوند . شاید آنروز که امام خمینی درآستانه انتخابات مجلس سوم در 11 فروردین نسبت به اسلام آمریکایی هشدار دادند { ، همان بهانه ای که انشعابیون از جامعه روحانیت جدا شدند و جامعه روحانیت مبارز را شکل دادند } نگران چنین روزی بود. شاید اگر امروز شهید مطهری زنده بود از امضای حکمی که به توسط آن مهدوی کنی مسؤول کمیته انقلاب اسلامی شد. آنچنان برخود می پیچید و بر شرایط اسلام می گریست که تا کنون کسی آنچنان بر حال انقلاب نگریسته باشد... چرا که قدرت گرفتن مهدوی کنی نیز خود محصول زمان گرگ و میش دیگری در تاریخ سیاسی ایران بود [2]
[1] مارکس
[2] در سال های پس از انقلاب در آستانه شکل گیری کمیته انقلاب اسلامی زمزمه ریاست "حسن لاهوتی " بر این کمیته شنیده شد که فورا" آیت الله مطهری در برابر این اقدام می ایستد . محمد رضا مهدوی کنی در یاد آوری این خاطره می گوید " در روزهای اول پیروزی انقلاب ، ساعت 11 شب در مدرسه علوی بودیم . ناگهان شهید مطهری از راه رسید و فرمود چه نشسته اید که انقلاب در خطر است ! به امام پیشنهاد کرده اند که آقای لاهوتی مسؤول کمیته انقلاب اسلامی شود و این کار به دست سازمان مجاهدین {خلق } خواهد افتاد. کدام یک از شما حاضرید مسؤولیت را بپذیرید تا من بروم با امام صحبت کنم . بعد از مقداری گفت و گو من اعلام آمادگی کردم ، ولی به استاد گفتم به شرط اینکه خود شما مرا کمک کنید و استاد قبول کردند " مطهری خودفرمان انتصاب مهدوی کنی را نوشت و امام نیز آنرا امضاء کرد . مهدوی کنی نیز روسای مناطق جامعه روحانیت مصطفی ملکی ، محمد مفتح ، سید هادی خسروشاهی ، علی اصغر مروارید ، رضی شیرازی ، عبدالحمید ایروانی ، جلالی خمینی ، موحدی کرمانی وباقری کنی را به عنوان مسؤول مناطق کمیته های تهران معرفی و منصوب کرد (صص 124 و 123 انشعاب ) با این اقدام ، کمیته انقلاب اسلامی که به قول ناطق نوری " در آن شرایط همه کاره بود " .، در دستان جامعه روحانیت قرار گرفت )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر